دشمن

 

دیروز مسیحام رو برده بودم پارک حسابی بازی کرد  و اونقدر منو دنبال خودش دووند که دیگه حتی نای راه رفتن برام نمونده بود بعدشم خودش راه افتاد و از محل بازی پارک اومد بیرون ،ما هم دنبالش توی پارک داشت میرفت که یه پیرمرد از اونها که خیلی مهربون به نظر میان از روبرو پیداش شد مسیحا هم رفت جلو و شروع کرد به زبون خودش با پیرمرد ارتباط برقرار کردن پیرمرد هم شروع کرد به محبت کردن به مسیحا این وسط منم در اومدم که :”مسیحا بابا با عمو دست بده ”

-آخه مسیحا تازه یاد گرفته به کسی که دوسش داره میگه :”دَ…” یعنی دست بده و با اون دست میده – مسیحا هم این کار رو کرد و چند دقیقه دیگه با هم خوش وبش کردن و از هم جدا شدیم و …

بعد از چند لحظه پیرمرد که داشت از ما دور میشد صدا زد و خطاب به من گفت:

“برو ، برو دشمنت رو بزرگ کن…”

 

سلام

احتمالا تا چند وقت ديگه از بلاگفا به اينجا اسباب كشي ميكنم .